جنگ - تاریخ: 1405/6/10 ساعت: 21:55
خیلی وقت نیومدم وب.دلم که می‌گرفت یه نگاهی میکردم وزود میرفتم.اتفاقات زیادی افتاده.آدمایه زیادی واسه یه مدت اومدن و رفتن.دیدن ،شنیدن،زخم زدن،از نقطه ضعفام سو استفادهکردن و رفتن.الان خیلی وقت شدم خودم و خدا.هفته ای لااقل سه روز تو خونه جنگ.همش شده قهرو سکوت..دکتر قرص و برام ممنوع کرده.کلیه هام و دارم...
- تاریخ: 1401/10/28 ساعت: 21:52
می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود.همان دلهای بزرگی که جای من در آن استآنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم.دلتنگی هایت را از خودت بپرس.و نگران هیچ چیز نباش!هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!اما من نمی خواهم تو همان باشی!تو باید در هر زمان بهترین باشی.نگران شکستن دلت...